|
فصل ها در پس واپسین امتداد من متورم از جهان پوشالی او احساسم از ترکِش انفجار فاصله پُر تَرَک به تَرکِ خود مشغول پرداخته تندیس تبِ پر شرر یادمانِ رفته های بی تکرار. فاصله ها از کویر من ، تا پهنۀ او پر از شکاف و چین خوردگیهای نامراد از این چشم حادثه تا آن یکی چشم اتفاق درۀ چین ها ژرفناکتر از همیشه ها. کویرمن قانون شکن ؛ مهمانپذیر لاله هاست پهنۀ رویائی او نقشی کوبیسم ، پر از عطر ادوکلن. در وهم او آرزوی تحسین و همهمه یکریز نقل هرزه علف های زرد و بی صفت سینی کلامش است تا تعارف گفتگو اندیشۀ پیر من اما به تن پوش کودکانه از دلخوشی های سهل فکران خود بین ، محزون و بوی گندینۀ راکد خود پسندی نمک میزند خاطرات زخم آلود را. جفت شش من به روزگار اهتمام تاس پر زرق و جلای دل بود در شش سوی دل من امّا از سایش مداوم و نم نم او امروز فقط یکی نقطۀ رنگی مانده بجا دگر به هر قمار ، به هر سوی بخت مالک تاس بازنده منم. پ ن : از تمام دوستان بخاطر حضور کمرنگم پوزش میطلبم.
|
About![]()
حرف من حرف همه دلخستگان والـه است که مرا در این تیره سرای چه کار است که نه بدینجام مکان است ، نه بدانجا که رهم ندادند.از گریز ناگزیرم دو پر شکسته مانده که نه مرهمی نه التیامی و دو پایِ کاشته میان جوی خشک کوچه
آرام
پندهایی از بزرگان |